داستان کوتاه و عاشقانه گفتگوی صادقانه

http://up.rozfun.ir/up/forumi/pic/story/252c56ee8101.jpg

داستان کوتاه و عاشقانه گفتگوی صادقانه

روزی از روزها، مردی با همسرش گفتگوی صادقانه ای رو شروع کرد. مرد گفت:

_ از نظر من، هیچ چیزی در دنیا به زیبایی زندگی من و تو نیست! و هیچ چیزی در زندگی من و تو، به زیبایی تو نیست! و هیچ چیزی در تو، به زیبایی اون خال سیاه گوشه لبت نیست! من حس واقعیمو گفتم بهت.

همسر مرد که بدجوری از این جمله ها به وجد اومده بود، لبخندی از روی رضایت زد. اما بعد از گذشت چند لحظه گفت:

_ از نظر من هم، هیچ چیزی در دنیا به زیبایی زندگی من و تو نیست! و هیچ چیزی در زندگی من و تو، به زیبایی حرفهایی که میزنی نیست! و هیچ چیزی در حرفهای تو، به زیبایی حرفهایی که بهش عمل کنی نیست و هیچ چیزی در عمل تو، به زیبایی خریدن یه شاخه برای من نیست که تو هیچ وقت اینکارو نمیکنی!!

مرد با شنیدن این حرف، گفت:

_ شوخی میکنی خانوم! یعنی یه شاخه گل اینقدر برات اهمیت داره؟

همسر گفت:

_ خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنی!

فردای اون روز، مرد یه شاخه گل رز خرید و به همسرش هدیه داد! بعد از لحظه ای همسر گفت:

_ شاخه گل زیباست اما... اما نه به زیبایی کلمه ای که از زبونت بشنوم!

مرد با تعجب گفت:

_ کلمه؟ چه کلمه ای؟

همسر گفت:

_ کلمه "دوستت دارم"

 

 




مطالب جدید