داستان کوتاه و آموزنده قلب سیاه

http://up.rozfun.ir/up/forumi/pic/story/f88f462d5701.jpg

داستان کوتاه و آموزنده قلب سیاه

دختر: مادرم چند ساله مرده

پسر: پدرت چی؟ زنده است؟

دختر: اره ولی کاش نبود

پسر: چرا؟!

دختر: زندگیمو خراب کرده واسه پول منو به مردا میفروشه...بایداز صبح تا شب خودفروشی کنم تا وقتی برمیگردم خونه پول بهش بدم ,ولی خودش بیکاره

صورتش خیس اشک میشه,پسر دستمالی از جیبش در میاره و جلو دختر میگیره

دختر اشکاشو پاک میکنه: در موردم فکر بدی نکنی به خدا من اینقدرام بد نیستم چاره ای ندارم تنها راهیه که میتونم پول ببرم خونه.

پسر: کسی رو نداری با بابات صحبت کنه واسه چی باید این بلارو سر دختر نازنینش بیاره؟

دختر: یه داداش دارم میگه به من ربطی نداره هر چی میگه صلاحت رو میخواد...اگه بتونم یه خرده پول به اونم بدم دیگه مجبورم نمیکنه برای دوستاش مواد ببرم که دو برابر پول مواد رو بهش بدن به پول مواد راضی میشه وگرنه مجبورم شبا هم کار کنم

دستاش میلرزید صورتش رو بادستاش پوشانده بود

پسر: اگه پولی که اونا میخوان ببری کاریت ندارن؟

دختر: نه تا وقتی پول بهشون بدم نه.آرزومه یه روز مال خودم باشم برم سر قبر مادرم

پسر از جیبش کلی اسکناس بیرون میاره میزاره بین دستای لرزان دختر

پسر: با اینا چند روزی ازادی...

دختر: ممنون من اینا رو نگفتم که بهم ترحم کنی

پسر: خواهش میکنم قبول کن هدیه است تورو روح مادرت بگیر

دختر: من نمیتونم هیچوقت جبران کنم ولی خدا خودش برات جبران کنه

پسر لبخندی زد ورفت

دختر پول هارو توی جیبش گذاشت و زیر لبگفت:پدر بی عرضه من اینجوری پول در میارن نه با حمالی!!!!

 

.

.

.

.

پدر دختر توی یه باغ بزرگ باغبونی میکنه به اربابش میگه:اقا قربونتون میشه اضافه وایسم ماشینتون رو تمیز کنم توالت های بیرونم تمیز کنم؟

ارباب: واسه چی؟ پول میخوای؟

پدر: بله ارباب میخوام واسه دخترم لباس بگیرم

ارباب: مگه دخترت کار نمیکنه خودش؟

پدر: نه ارباب درس میخونه,همین یه دخترو دارم از وقتی مادرش ترکمون کرده دخترم همه زندگیم شده میخوام براش لباس نو بگیرم که جلو دوستاش خجالت نکشه......

 

 




مطالب جدید