داستان کوتاه و آموزنده بقیه پول

http://up.rozfun.ir/up/forumi/pic3/baghie-poolam-chi.jpg

از چشمهای دخترک پیدا بود که از کاسبیش راضی نیست! کارمند بانک هم کلی تراول و پول درشت بهم داده بود و پول خرد نداشتم که بخوام از دخترک شاخه گل بخرم. با این حال، دست توی جیب پیراهنم کردم و یه اسکناس ده هزار تومنی درآوردم و به دستش دادم. دخترک هم یه شاخه گل رز بهم داد. لحظه ای محو تماشای گل بودم که توی چند ثانیه، دخترک از جلوی چشمهام ناپدید شد! با تعجب به خودم گفت:

- پس بقیه پولم چی؟...

http://up.rozfun.ir/up/forumi/pic3/baghie-poolam-chi2.jpg

اطرافو وارسی کردم، اما خبری نبود!... ذهنم هزار راه رفت! باز به خودم گفتم:

- دزد که شاخ و دم نداره! کوچیک و بزرگ هم نداره! دزد دزده دیگه!

اعصابم بهم ریخت اما با یه کم خونسردی، بی خیال بقیه پول شدم و اومدم کنار جاده تا تاکسی بگیرم. همونطور که زیر نور شدید آفتاب در ازدحام ماشین های مسافرکش گم بودم، یهو صدای تیز و کش دار ترمزی از پشت سر توی گوشم آژیر کشید. فوری برگشتم سمت صدا. صحنه دلخراشی دیدم! همون دخترک گل فروش، درست یک متر اونورتر از من، ولو شده بود زیر چرخ یه موتوری! در یه لحظه کلی آدم جمع شد! مرد موتور سوار در حالیکه دستپاچه و هراسان بود دخترک غرق در خون رو از زیر چرخ های موتور بیرون کشید درحالیکه چشمهای من به شاخه گلهای پرپرشده، صورت داغون و مشت کوچولوش که یه مقدار پولو سفت چسبیده بود خیره موند. باز ذهنم هزار راه رفت!

- یعنی این پولهای توی مشت دخترک...

دست نوشته: حسن ایمانی




مطالب جدید