داستان کوتاه به چی فکر می کنی...

http://up.rozfun.ir/up/forumi/pic3/fekre-chio-mikoni.jpg

داستان کوتاه به چی فکر می کنی...

فرزاد خیلی داغون به نظر می رسید. مدام انگشتهاشو لای موهاش می انداخت و هی زیر لب چیزایی می گفت! زهرا از رفتارهای فرزاد کلافه شد. بخاطر همین، ملاقه بدست از آشپزخونه اومد بیرون و نشست کنار فرزاد. بعد از چند لحظه پرسید:

_ هیچ معلومه به چی فکر میکنی؟

فرزاد آروم به حرف اومد:

_ به بدبختی! به نداری! به بدهی! به کرایه مغازه! به فردا که باید چکم پاس بشه! به یخچال خالی خونه! به قسط سربرج صندوق دایی رضا! به جنسهای خاک گرفته توی مغازه!... به اینا فکر میکنم. اما شما خانوم خوش خیالو نمیدونم. واقعا نمیدونم توی اون کله ت چی میگذره که همش نیشت بازه! اما فکر من ایناست که خواب راحت برام نزاشته!...

زهرا ملاقه رو روی میز عسلی گذاشت و دستهای فرزادو توی دستاش گرفت. بعد گفت:

_ منم برای خودم فکر دارم آقا!... میخوای بدونی من همش به چی فکر میکنم؟

فرزاد به چشمهای همسرش خیره شد و گفت:

_ به چی؟

زهرا دستهای فرزادو توی دستاش فشار دادو با لبخند همیشگیش گفت:

_ به تو!... من شب و روز به تو فکر میکنم فرزاد.

دست نوشته: حسن ایمانی

 

 




مطالب جدید