داستان کوتاه مرز بهشت

https://rozup.ir/up/s1upload/Pic/marze-behesht.jpg

داستان کوتاه مرز بهشت

کودکی بود که ستارگان راچراغ می نامید و ماه را کلید چراغها ! آنها را در رویای خود روی سقف اتاقش می چید.

با آنها همکلام میشد در رویایش دوستانش عروسکانش بودن. خرس کوچک؛ آدمک وروجک؛ آنها را می بوسید و به آنها محبت می کرد، این کودک اتاقش مرزی بود برای عشق به مادرش و دیدارش، مادرش در آنجا جایگاهی خاص داشت، نقاشی هایش اقلب خط بودن ولی پراز رنگها، گویی با رنگها صحبت می کرد.

در بین رنگها مادرش رنگ سفید بود در اتاقس به راهرویی تاریک ختم می شد. آنجا پر از فریادهای مادرش بود.

درآنجا به دیدار مادرش می رفت. اسم این راهرو را راه بهشت نهاده بود. از او پرسیدم که چطور مادرت را ملاقات می کنی.

گفت من باعشق می توانم او رادر قلبم بیابم. دستانم را گرفت وگفت بیا !اینجا مادرم همیشه منتظرم است.

کودک از من پرسید مادرم کی به بهشتم می آید من به او گفتم وقتی مادرت هم در چنین جایی مثل تو پدیدار شود.

قبر کوچکی پر از مهر فرزند و مادر.

دست نوشته: سامره حاجیان

 

 




مطالب جدید