داستان کوتاه دعوای دو پیرزن در پارک

http://up.rozfun.ir/up/forumi/pic/d493bd7d3101.jpg

داستان کوتاه دعوای دو پیرزن در پارک

توی یه غروب خنک پائیزی، دو پیرزن وسط پارک، مشغول دعوا بودند! هیچ کدوم هم کوتاه نمیومدن! در یه لحظه پسربچه شش ساله ای اومد وایساد کنار هر دو پیرزن!. پیرزن اولی كه توي دعوا حسابي اعصابش بهم ريخته بود با اخم پرسید:

_ چی میخوای بچه؟

پسر بچه گفت:

_ مامانم گفته پیش شما وایسم تا گم نشم!

پیرزن دومی گفت:

_ یعنی چی؟ ما داریم میریم بچه. عجب مامان دیوونه ای داري ها! اگه ما بریم که تو...

پیرزن اولی به پيرزن دومي گفت:

_اگه ما بریم این پسربچه گم میشه. مثل اینکه مامانش اينو به ما سپرده!

در این لحظه پسربچه لبخندی زدو گفت:

_الان مامانم مياد. ببينم خانوم، شما داشتید با هم دعوا میکردید، نه؟

پیرزن اولی که يه خورده آروم شده بود، دستی سر پسربچه کشیدو گفت:

_ نه پسر جون! ما داشتیم با هم بازی می کردیم! بازی ما هم این شکلیه دیگه!

بعد از يه لحظه، هر دو پیرزن بهم نگاهی کردندو آروم صورت همو بوسیدند!

یه آن همه چي آروم شد. درست چند ثانيه بعد زن ميونسالي سر رسیدو هر چي فرياد داشت سر پسربچه خالي كرد:

_حامد، مگه نگفتم روی نیمکت بشين تا بیام؟! پیش خانومها چیکار میکني پس؟...

پیرزن اولی نشست زمين و موهاي پسربچه رو نوازش كردو گفت:

_پسرجون، خدا تو رو فرستاده بود، مگه نه؟!

پیرزن دومی هم اونطرف پسربچه نشست و آروم درگوشش گفت:

_ به اون بغل دستیت بگو منو ببخشه که سرش فریاد کشیدم!. اشتباه كردم.

دست نوشته: حسن ایمانی

 

 




مطالب جدید