داستان کوتاه شاخه گل و کادو

http://up.rozfun.ir/up/forumi/pic/story/b455e44a6d01.jpg

داستان کوتاه شاخه گل و کادو

در را باز کردم. پچ پچ پسرها شروع شد. کلاس مثل همیشه نبود. مرموز به نظر می رسید. بعضی دخترها ریز ریز میخندیدند، بعضی ها هم با حسادت نگاهم می کردند. سوگند و نفیسه هم سعی می کردند با چشم و ابرو چیزهایی بگویند اما من همیشه در یافتن ایما و اشاره ضعیف بودم. بی تفاوت به اوضاع مبهم کلاس از میان جمعیت راه خود را باز کردم و به سمت تنها صندلی خالی رفتم. وقتی خواستم بساطم را روی صندلی پهن کنم خشکم زد. صندلی خالی نبود. یک جعبه کادوی زیبا به همراه شاخه گلی که طراوتش را می شد حس کرد جای مرا پرکرده بود.

احساس می کردم هزارجفت چشم مرا می پایید. غرق عرق شده بودم. به سختی سر بلند کردم و به سمت پسرها نگاهی انداختم تا ببینم کار کدامیک است. هرچند حدس می زدم کار علی باشد اما باید مطمئن می شدم. همه پسرها بی صدا می خندیدند و علی با قفل شدن نگاه هایمان لبخندی برلب نشاند و دستش را به نشانه عشق روی قلبش گذاشت. علی میدانست من همیشه دیر سرکلاس می آیم و آخرین صندلی خالی متعلق به من است.

کادو و شاخه گل را برداشتم و نشستم. مانده بودم با این جوان پررو که هفته ها باعث انگشت نما شدن من شده بود چه کنم که استاد وارد کلاس شد. از حرفهای او چیزی نمی فهمیدم. کلاس به اندازه سالها سال طول کشید و وقتی از کلاس خارج شدم در کمال ناباوری متوجه شدم که جعبه و شاخه گل نیز همراهم است. هرچه سوگند و نفیسه صدایم کردند،  محلشان نگذاشتم. با ناراحتی راهی بوفه شدم که ناگهان مریم جلویم سبز شد. با آن هیکل گنده به سختی دویده بود و آثار پریشانی در قیافه اش دیده می شد.

- سلام پرنیا ! کلاس تشکیل شد؟

ناگهان فکری در ذهنم جرقه زد.

با مریم گرم گرفتم و گفتم: آره عزیزم! کجا بودی؟ استاد همش سراغتو می گرفت.

مریم مانند صفر خط کش بود. معیار بود. همه بدی های ظاهری یکجا در او جمع شده بود. دختری چاق و قدکوتاه با صورتی پر از جوش های چرکی که میان سیاهی صورتش برق می زد. متلک های اطرافیان او را به یک کوه آتش فشان تبدیل کرده بود. دختری خشن که حتی دیدنش نیز موجب ترس بود.

- پرنیا نپرس که داغونم!

مریم نگاهی به دستان من کرد و گفت : ای بلا! اینارو کی بهت داده؟

چشمانی حسرت زده به خود گرفتم و گفتم : اینارو علی به من داده اما مال من نیست!

مریم با تعجب گفت : پس مال کیه ؟

- مال تو!

مریم با چشمانی که نزدیک بود از حدقه بیرون بزند گفت : مال من ؟

- آره عزیزم! راستش علی روش نمی شد شخصا بیاد و اینارو به تو بده. چند باری هم دیده بود من و تو با هم میریم کتابخونه،  فک کرده باهم دوستیم. از من خواهش کرد که اینارو بدم به تو و بهت بگم امروز ساعت 12 جلوی ماشینش باشی!

چشمکی زدم و گفتم : فک کنم میخواد ازت خواستگاری کنه! دست مارو هم بگیر بابا!

هضم آن همه خوشبختی برایش سخت بود. دقایقی گذشت و مریم که کم کم باورش شد، ذوق زده کادو و شاخه گل را از دستان من قاپید و گفت: واقعا؟! 

نجواکنان گفت: آره... همیشه حس می کردم که علی یه جوری به من نیگا می کنه! نگو که...

دنیای مریم بیچاره دگرگون شد اما چاره ای نداشتم. باید درسی به علی میدادم که بداند با بد کسی درافتاده است.

ساعت 12تا 2 کلاس داشتیم. کلاس روبه اتمام بود و از مریم خبری نشد. لحظات پایانی بود و همه جمع می کردند تا بروند که مریم وارد شد. ناراحت بود. یک راست به سراغ علی رفت و گفت : پس چرا نیومدی ؟

علی که از همه جا بی خبر بود به تمسخر گفت : کجا ؟ واسه خواستگاری ؟

کلاس از خنده منفجر شد. مریم خشمگین شد و فریاد زد: آره!

علی به صدای بلند گفت : خواستگاری از یه چاق کوتوله زشت کریه المنظر ! حتما...

پسرها خندیدند. مریم جوش آورده بود. کادو و گل را از کیفش در آورد و به صورت علی پرت کرد و باصدایی دورگه که از خشم می لرزید گفت :  پس غلط می کنی اینارو می فرستی!

علی تازه پی به موضوع برد که مریم مجالش نداد. با آن هیکل گنده صندلی را از جا بلند کرد و بر سر علی کوبید.

احساس سبکی می کردم. تمام سلولهای وجودم یک صدا فریاد می زدند: [ عاشقتیم مریم ]

دست نوشته: تکتم سراجی کرمانی

 

 




مطالب جدید